کتاب در جست‌و‌جوی آن

صفحه اصلی » کتاب در جست‌و‌جوی آن

تا همین یکی دو ماه پیش، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم «سفرنامه» بخونم! اما الآن که خوندن این کتاب تمام شد، خوشحالم که دوستی داشتم که کتاب رو بهم هدیه داد و پی‌گیرانه تشویقم کرد تا خوندنش رو شروع کنم؛ و خوشحالم که خوندن کتاب رو تقریبا دو ماه پیش شروع کردم و این ثبات رو داشتم که تقریبا روزانه یک فصل ازش (چند صفحه) بخونم؛ تا اینجا، در این نقطه از زندگی، دقیقا در این روزهایی که زمان یادآوریِ این مفهوم بهم بود، به این جملات برسم:

(مطالبی که در ادامه میاد بخش‌هایی از دو فصل آخر کتاب هستند)

 

واقعیت این است که صعود به قله به خودیِ خود هیچ اهمیتی برای هیچ‌چیزی در هیچ جایی ندارد. همه‌ی قله‌ها همین‌اند و هیچ استثنایی وجود ندارد، حتی «ساگارماتا» (همون اورست خودمون). مسیر و طی طریق مهم است. با چه انگیزه‌ای رفتن، به چه فکر کردن، چه کار کردن. وگرنه قله بهانه است. بهانه‌ای برای قدم گذاشتن در مسیری شگرف، و دیگر هیچ.

 

(آنجا که بر بلندای هیچ ایستاده بودم،) سیمرغی آنجا نبود. بلکه آن لحظه‌ها مهم بودند. لحظه‌ی بودن در معبدی در میان ناکجاآباد، لحظه‌ی عبور از کنار یاکی با عظمت و تنها، لحظه‌ی لمس سنگ‌نوشته‌هایی رها شده در میان مسیر و آن لحظه‌ی طلوع، آن سایه، آن امید و آن صدا که در گوشم نجوا می‌کرد. لحظه‌هایی به غایت ساده که فقط باید با تامل حسشان کرد؛ فرقی ندارد که کجا باشد.

چه بر فراز بلندترین نقطه‌ی دنیا، چه در همهمه‌ی شهر، چه خلوت اتاقکی در گوشه‌ی شاه‌چراغ، چه در میان دشت‌های سبز و … هر کجا بتوان چشم گشود و دید، جایی که بتوان گوش داد و شنید، لمس کرد و چشید و با نگاهی به پایین و شوقی به بالا از بلنداهای هیچ گذشت و در جست‌وجوی «آن» تلاش کرد.

به بالا بروید